تبليغاتX
حرف
دوست دارم کلی حرف بنویسم

سلام ای غروبِ غریبانة دل

سلام ای طلوعِ سحرگاه رفتن

سلام ای غمِ لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن

 

خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن

خداحافظ ای قصة عاشقانه

خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق

خداحافظ ای عطرِ شعرِ شبانه

 

خداحافظ ای همنشینِ همیشه

خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دلهای خسته

 

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامانِ دریا

اگر شب نشینم،اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

 

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمة واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بارِ دل من

خداحافظ ای سایه سارِ همیشه

اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهارِ همیشه

 

اهورا ایمان

 

پیروز باشین

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:32  توسط اسماعیل  | 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا

 خانه کوچک ما سیب نداشت

حميد مصدق

پيروز باشين 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط اسماعیل  | 

آن‌چه ما را كنار هم نگه می‌دارد و به هم نيازمند می‌كند، نه شوقی كه در كاميابی‌های‌ كم‌ياب‌مان برای هم خرج می‌كنيم، كه نيرويی‌ست كه از تسلسل بی‌وقفه‌ی ناكامی‌های يكديگر كسب می‌كنيم؛ آن‌جا كه "شكست" گوشت و پوستی همچون خودمان، رضايتی ابلهانه از روند خلل‌ناپذير امور جهان و شباهت ابلهانه‌‌تر همه‌مان به هم را برايمان به ارمغان می‌آورد.

ليمو بانو

پيروز باشين

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط اسماعیل  | 
یک صندلی قهوه‌ای دل‌سوخته با کمر شکسته برای خودم
یک صندلی قهوه‌ای دل‌سوخته با پاهای شکسته برای تنهایی
یک لیوان بدون لب‌ پر از چای سیاه برای خودم
یک لیوان بدون دست پر از چای سیاه برای تنهایی
یک شمع سیاه کم‌نور با انگشت‌های قطع‌شده‌ی پارافینی برای خودم
یک شمع سیاه کم‌نور با اشک‌های احتمالن شور برای تنهایی
یک جفت بلاتکلیفی با دَه میله‌ سربی داغ افتاده روی میز برای خودم
یک دست بدون انگشت که ستون شده تا سقف برای تنهایی
یک کلمه‌ی سه‌سیلابی شش‌حرفی چسبیده به سفیدی مشکوک روزنامه برای چشم‌های خودم
یک کلمه دوسیلابی چهارحرفی خاکستری معلق در فضا برای گوش‌های تنهایی
یک پنجره از تیره‌ی خط‌داران افتاده در گوشه‌ای از این دیوار آجری ممتد بلند برای خودم
یک پنجره از آسمان آجری بدون نقطه با زمینه‌ی خشک برای تنهایی
یک گوشه‌ پر از گوشه‌گیری برای خودم
یک گوشه‌ی گوشه‌گیر برای تنهایی

ناخانا

پيروز باشين

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط اسماعیل  | 
حنجره ام را بر باد فرياد خواهم زد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:26  توسط اسماعیل  | 
مچاله و نمدار

افتاده به گوشه ای.

روزنامه ی بیست و هشتم اسفند!!

میخواست صدای پاکی ندهد

بوسه ات بر پیکر شیشه ها!

يادداشتهاي يك دلقك

پيروز باشين

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:56  توسط اسماعیل  | 
ـ یه روز شنگول و منگول...

ـ مامان؟ یه داستان بگو که گرگ نداشته باشه.

ـ یه روز یه موش کوچولو...

ـ مامان؟ موشه بزرگ باشه.

ـ یه روز یه آقا موشه با مامانش...

ـ باباش!!

ـ  باشه. یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن خونه شون...

ـ   نه. برن پارک .

ـ یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن پارک که یه دفعه یه عقاب گنده...

ـ  نه!  من میترسم.

ـ وای !! بخواب  دیگه میگم لولو بیاد بخوردت ها.

يادداشت هاي يك دلقك

پيروز باشين

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:50  توسط اسماعیل  | 
آب است

یا آسمان

این که  فرو می روم در آن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط اسماعیل  | 
I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

 And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

  God smiled and said,Just know that I am here... always.

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:50  توسط اسماعیل  | 

بازي مارو پله رو به خاطر داريد؟

همون بازي پر هيجان پشت صفحه منچ.

تاس رو مي اندازي و يكي يكي خانه ها را به جلو حركت مي كني دل تو دلت نيست كه نكنه خانه اي رو كه مي ايستي نيش مار باشه و مجبور بشي در امتداد مار سقوط كني . اولش مي خوره تو ذوقت اما همينكه به پله برسي نيش مار يادت مي ره توي هيچ صفحه بازي دم مار به خانه اول برنمي گرده .

كافيه چند بار بازي كني اونوقت مهارت ريختن تاس رو ياد مي گيري تا وقتي مهارت ريختن تاس رو ياد نگيري بايد هميشه منتظر مار باشي و معلوم نيست درازاي مار تو رو چند تا خونه به پايين بر گردونه . اما بازي همين جا متوقف نمي شه تو دوباره تاس مي ريزي و شايد اين بار روي پله بايستي انقدر اين بازي تكرار مي شه تا به خانه برسي ،

به خوشبختي !

شايد ديرتر از حريفت به خونه برسي اما هيچ وقت بازنده نيستي مگر اينكه بخواي بازي رو نصفه رها كني اگر قبول نكني تاس بريزي براي هميشه باختي .

دوست خوبم حالا به زندگي نگاه كن ! يه صفحه است ، صفحه بازي مار و پله ، چرا تو زندگي فراموش مي كني ممكمنه تو خونه اي بايستي كه نيش مار تو رو به عقب بر گردونه چرا تو زندگي هميشه منتظره پله اي؟ و با يك بار نيش خوردن چرا باز تاس نمي ريزي؟ اگرحريف زودتر از تو به خانه رسيد و صفحه بازي تو را براي هميشه ترك كرد تو باز هم فرصت ريختن تاس را داري.

اين مطلب رو دوسته خوبي تو قسمت نظرات برام گذاشته بود گفتم به عنوان يه پست مطرح كنم .

پيروز باشين

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:0  توسط اسماعیل  |